پستهای حذف شده ی وبلاگهای حذف شده
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
30
نویسنده: - پنجشنبه ٢٤ آذر ،۱۳٩٠
دوشنبه 28 شهریور ماه سال 1390

صبح که داشتم میومدم سر کار متوجه شدم خیلی از ماشینها با تعجب نگاهم می کنن. یعنی درست تر بگم براشون عجیبه یه خانوم یه صبح اول صبح لایی کشون رانندگی کنه.  اما کاریش نمیشه کرد. اگه شما هم ساعت شروع به کارتون ۸ صبح بود و وقتی ماشین رو روشن می کردید می دید ساعت ۸ و یک دقیقه است همینطوری می شدید. البته زیاد استرس نگیرید با مدل زانندگی من از خونه ما تا شرکت ۶ دقیقه راهه. .اونوقت یه عیبی داره این موضوع. از اونجایی که من تازه واردم و شرکت هم ۳۰۰-۴۰۰ نفر پرسنل داره این امکان خیلی قوی وجود داره که ماشین جلویی رئیسی همکاری چیزی باشه. از جمله امروز صبح که هرچی بوق و چراغ زدم ماشین جلویی که یه ۲۰۶ نقره ای بود راه نداد و رفت پارک کرد و من رفتم جلوش پارک کردم و توی آینده دیدم که معاون بازرگانی تشریف دارن. منم با سرعت نور قفل فرمون زدم و فلنگ و بستم.

 

اما موضوع مهم اونجایی پیش اومد که داشتم می رفتم سمت در شرکت و سایه ام افتاده بود روبروم و دقت کردم که چقدر من ظریفم. خودم خنده ام گرفت. یعنی اگه از این سایه عکس می گرفتن و به من نشون می دادن - خصوصا امروز که کفش پاشنه بلند پوشیدم- می گفتم این سایه یه خانم نازنازیه. از اینا که صبح ساعت ۵ صبح بیدار میشن آرایش می کنن. و اون خانمی که تو ذهنم بود هیچ شباهتی با من امروز- که خواب مونده  و موهاش اجق وجق شده  و ۳ تا از ناخن هاش شکسته و لاکش نصفه نصفه است نداشت.. 

 

راستش خودم هم نمی دونم کدوم و بیشتر دوس دارم. اون منی که سایه ام نشون  می ده یا اونی که سایه رو درست می کنه. هر دو رو دوست دارم. هم اون خانم ظریف و آرومی که صبحها از در که میاد تو با همه سلام و علیک و خوش و بش می کنه و از صبح تا عصر کله اش تو مانیتورشه . هم اون دختر بی خیالی که آرزوش داشتن بیزینس خودشه و رفته موهاش و پسرونه زده که قیافه اش زیادم ناز نازی نباشه.. هر دو وجه روح خودم رو دوست دارم. شاید فک کنید دیوونه ام یا دچار نارسیسیم هستم اما هیچ کدوم نیستم فقط زیادی رفتار خودم رو آنالیز می کنم. امروز اون خانم آروم و مرتب با کفش پاشنه بلند و قیافه آرومش به خاطر ناخنهای شکسته اش و لاک نصفه نصفه اش و موهای تافت نزده اش بیشتر تو مانیتورش فرو می ره بیشتر گورد می خونه.. بیشتر چیز می نویسه و کمتر صداش در میاد. چون اون خانم آروم و مرتب علی رغم روح شیطونش دوست داره آروم و مرتب به نظر برسه..

 

28
نویسنده: - پنجشنبه ٢٤ آذر ،۱۳٩٠
دوشنبه 2 آبان ماه سال 1390

بدون عنوان ۶

امروز خیلی خسته ام.. این سرما خوردگی ۱۰ روزه امونم و بریده.. واقعا خسته شدم.. خسته.. خدا  کجایی...

 

امسال بعد سالها اولین مهری رو گذروندم که نگران امتحان و نمره و اینا نبودم.. اما باز هم خسته ام.. چند شب پیشا خواب امتحان دیفرانسیل ۲ پیش دانشگاهی رو دیدم.. که هیچی بلد نبودم..

 

۱۲ ساله که هر وقت خیلی تحت فشار عصبی و جسمی قرار می گیرم این خواب و می بینم.. البته گاهی خواب ریاضیات گسسته و گاهی هم خواب فیزیک ۲ پیش دانشگاهی رو می بینم.. اما دریغ از اینکه یاد درسهای دانشگاه بیفتم.. یعنی محض رضای خدا یه بار هم خواب مدار الکترونیکی۱ که شب امتحان نه جزوه داشتم نه حتی یه جلسه سر کلاسش رفته بودم رو ندیدم.. یا مدیریت تحول که  بالاخره پارسال دفعه سوم پاسش کردم..

 

نمی دونم همجواری با یه عالمه دانشجو که صبحا میان و میرن سر کلاساشون تو خیابون پشتی یا فشار عصبی یا این سرما خوردگی بی پایان یا تنهایی این روزها باعث شده دلم باز واسه درس و دانشگاه تنگ بشه... 

 

یعنی میشه یه بار دیگه من دانشجو بشم...

26
نویسنده: - پنجشنبه ٢٤ آذر ،۱۳٩٠
چهارشنبه 4 آبان ماه سال 1390

بازی چشمها

تنهام.. از بیرون صدای شر شر بارون میاد. منم و یه بنجامین 60 سانتی و یه حسن یوسف با گلدون سفالی و یه بچه باغچه که 4 مدل گیاه که اسمشون رو نمی دونم توشه...

منم و یه موبایل که رو ویبره است.. صدایی نیست به جز صدای کیبورد لپ تاپم و چک چک نامنظم بارون از لبه پنجره صاحب خونه روی کانال کولر ما...

منم و 2 تا ماهی فایتر آبی که از عید به جا موندن و لاکی--لاکپشت 3 سانتی ای که این روزا حکم بچه مون رو پیدا کرده..

 

منم و بازی چشم ها...

26
نویسنده: - پنجشنبه ٢٤ آذر ،۱۳٩٠
چهارشنبه 4 آبان ماه سال 1390

بازی چشمها

تنهام.. از بیرون صدای شر شر بارون میاد. منم و یه بنجامین 60 سانتی و یه حسن یوسف با گلدون سفالی و یه بچه باغچه که 4 مدل گیاه که اسمشون رو نمی دونم توشه...

منم و یه موبایل که رو ویبره است.. صدایی نیست به جز صدای کیبورد لپ تاپم و چک چک نامنظم بارون از لبه پنجره صاحب خونه روی کانال کولر ما...

منم و 2 تا ماهی فایتر آبی که از عید به جا موندن و لاکی--لاکپشت 3 سانتی ای که این روزا حکم بچه مون رو پیدا کرده..

 

منم و بازی چشم ها...

25
نویسنده: - پنجشنبه ٢٤ آذر ،۱۳٩٠
چهارشنبه 11 آبان ماه سال 1390

چند سال پیشا بود مهران مدیری یه برنامه ای داشت به اسم پاورچین؛ خب.. یادتون اومد.. اون که تو یه اداره پت هر میز 2 نفر مینشست و یه مشت اسکل بودن همشون.. دیگه حتما یادتون اومد

 

امروز رفته بودم یکی از شرکتهای زیر مجموعه وزارت بازرگانی خدا وکیلی اگه ترس از آبروریزی نبود ازشون عکس می گرفتم. کپی همون پاورچین بودن.

 

رفتم به یارو-- یه آقایی حدود 35 ساله-- میگم من فلانی هستم از فلان شرکت. دنبال کار پرونده فلان اومدم.. بهم میگه شماره پرونده تو بده. شماره رو دادم بهش. برگشته میگه عمو جون شما برو پایین من تو سیستم درست می کنم. منم اینجوری

24
نویسنده: - پنجشنبه ٢٤ آذر ،۱۳٩٠
جمعه 13 آبان ماه سال 1390

سر زدن به اینجا از خونه وقتی شوهر اینجاست شبیه اینه که وقتی مامانت خونه است بری انگشتت رو بکنی تو شیشه مربایی که ته کابینت واسه مهمون قاییم کرده..

یعنی تا این حد منظورمه...

23
نویسنده: - پنجشنبه ٢٤ آذر ،۱۳٩٠
شنبه 7 آبان ماه سال 1390

اگه من بمیرم

دیشب نمی دونم چرا به فکر این افتادم که اگه من بمیرم چی به سر این وبلاگ میاد. دیشب تمام راه هایی که میشه به این وبلاگ دسترسی پیدا کرد رو بررسی کردم. نمی دونم اگه به مرگ طبیعی بمیرم چند نفر به مغزشون اینقدر فشار میارن که بشینن و حدس بزنن من یه بخش یواشکی تو زندگیم دارم. حتی معشوق هم از وجود اینجا بی خبره. 

 

تازه از اون مهم تر کسی از بلاگر هانمی دونه من کی ام. گیرم هم من بمیرم. نه کسی سوگوار میشه نه کسی اصلا می فهمه که من مردم.. از این تشیع جنازه های وبلاگی هم که تو چند ماه اخیر حسابی مد شده برام راه نمی افته کسی برام تاج گل نمی فرسته.. حتی کسی یه پست خشک و خالی هم در فراغم نمی نویسه..

 

چند تا راه به ذهنم رسید دیشب. که اگه مردم لااقل بازمانده ها بیان اینجا رو بخونن و یک کمی تو سرو کله خودشون بزنن...

 

اول اینکه تنها کامپیوتری که پسوردام روشه کامپیوتر محل کارمه. اونم فقط رو فایرفاکس. چون تمام پیج های شرکت روی اکسپلورر فکر کنم ۶ ران میشه عموما کسی از فایرفاکس استفاده نمیکنه.

 

دوم اینکه لپ تاپم کلا هیستوریش خالیه..

 

اما راه حل ها:

 

۱- بررسی هیستوری موبایلم. که آسون ترین راهه. اونم به شرطی که کسی بشینه و حال داشته باشه تا ته آرشیو رو بخونه تابفهمه من بودم اینا رو نوشتم. اونم صرفا از روی شواهد و قرائن.

 

۲- بیان شرکت. پس ورد کامپیوترم رو همکار روبرویی داره. ازش بگیرن بشینن هیستوری موزیلا رو چک کنن.

 

۳- فقط ۲ نفر از خواننده های اینجا من واقعی رو میشناسن. که اونا هم هیچ دسترسی به خانواده ام ندارن. البته نه که نداشته باشن ها. اما فکر نکنم خیلی براشون مهم باشه که راه بیفتن برن مثلا به شوهر --  نیست که خیلی از نوشتن من استقبال میکنه -- بگن می دونی زنت یه وبلاگ داشته هرت و پرت خانوادتو توش به باد داده..

 

تازه نیس خیلی برخورد خوبی باهاشون داشته..

22
نویسنده: - پنجشنبه ٢٤ آذر ،۱۳٩٠
چهارشنبه 6 مهر ماه سال 1390

امروز من ۳

یه روزایی تو زندگی آدم هست که آدم دارای یه شهودی برای پیش بینی آینده میشه.. امروز از اون روزاست.. حس موفقیت دارم. هرچند خیلی خسته و خواب آلودم.

مطالب قدیمی تر »
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :